گفتگوی آرمان با لیلا مهرپویا


92/7/20- آرمان


http://www.armandaily.ir/Default.aspx?NPN_Id=433&pageno=9





·      خانم مهرپویا؛ «بارمنفی فرشته» که توسط نشر بوتیمار به چاپ رسیده، اولین مجموعه­ی شعر شماست. اما از ساختار و سر و شکل سروده­های این مجموعه مشخص است که مدت­هاست به فعالیت در حوزه­ ی شعر مشغولید. لطفا در ابتدا کمی از خود و مسیری که در شعر پیموده ­اید صحبت کنید.


شروع جدی من حدودا ازسال 77بود. پیش از آن هم نوشتن، سال ها تنها دوستی بود که به موقع به من گوش می داد. مراحل زندگی ادبی من خود زندگی بودند. ساده ترین ابزار نوشتن، کلمه است و در زندگی، مرحله به مرحله، کلمات بیشتر و بیشتر، عظمت و گستردگی خودشان را به من نشان دادند. یادم هست با شنیدن یک واژه، ساعت ها و ساعت ها پشت سر هم تکرارش می کردم؛ درست مانند نواری که سوزنش گیر کرده باشد و  لذت این کارهنوز در وجودم هست. در طی این سالها، تنها رضایتی که در جستجویش بودم و به راحتی هم نصیبم نمی شد، رضایت خودم از خودم بود. سال 83 که در کنگره ی بندرعباس در بخش سپید مقام اول را گرفتم، یکی از جوایز پرداخت هزینه ی چاپ اولین کتاب بود. اما با وجود توصیه های زیاد مبنی بر چاپ و موقعیت سنجی دیگران، من این کار را نکردم و تنها دلیلش هم نبود رضایت خودم نسبت به خودم بود. پیش از هر چیزی یک منتقد خوب برای اکنون ها و دغدغه ها و اندیشه هایم بودم. و وقتی همه چیز برایت کوچک باشد، دیگر خودت هم جزئی از همین ها خواهی بود. وقتی کمی بالا تر بایستیم، از بالا به همه چیز نگاه کنیم، حتی به خودمان، یعنی همین، آرام بودن در مقابل تمام چیزها و در نهان، متلاطم بودن برای تمام این آرامی. مثل شعری که ظاهری آرام دارد اما بی رحمانه آرام است و بی رحمانه خشمگین ات می کند.


 

·      پیش از اینکه به جزئیات و مشخصه­ های فرمیک در شعر شما بپردازیم، دوست دارم کمی درمورد مضامینی که دست­ مایه ­ی شعرهایتان قرار می­ گیرد توضیح دهید.

 

·      خوب، در صورت مدلول بودن یک شعر، بحث دالها پیش می آید. هر شعری مدلولِ دال های زیادی است گرچه مدلول بودن یک شعر قدرتمند، محدود به زمان سرایش است و بعد از آن خود تبدیل به دالِ مستقل و جامعی می شود. دریک ادبیات قدرتمند، ما با تفاوت مضامین روبرو نیستیم، بلکه با میزان چالش برانگیزیِ  آن ها در متن و در ذهن مخاطب روبرو هستیم. در یک بیان کلی، مضامین محدودند. مضامینی که در صفت هایی چون فردی، اجتماعی، سیاسی و ... جا می گیرند. هر شعر خوب، یک شخصیت مستقل دارد. شخصیتی برگرفته از همین مضامین کلی. شخصتی که ویژگی های رفتاری و بیانی مستقلِ خود را در قبال مضامین کلی دارد و آنقدر برجسته و متمایز که مضامین کلی در آن شعر تبدیل به موضوعی جدید، با زاویه دید جدید می شوند. نوعی اختراع در شعر. اختراعی که کارایی اش به سمت همان مضامین کلی می رود اما ابزار و پیکره ی سازنده اش بدیع و منحصر به فردند. چنانچه که خود شما اشاره کردید، در اشعار کتاب " بار منفی فرشته"، به مضامین متعددی می توان برخورد اما این مضامین نیستند که سَروری می کنند؛ بلکه این شخصیت شعرها هستند که مضامین را رهبری می کنند. شعر خوب برآیندِ ذهنیتِ شاعرش است اما این به معنای ذهنیت فرد گرا داشتن نیست. ذهنیت یک شاعر خوب، مبتی بر رخدادهای بیرونی است و رخدادهای بیرونی نتیجه ی گرد هم آیی همه ی ذهنیت های فردی اند. من در زمان سرایش، یک نفر هستم اما یک فرد نیستم و این کاملا نکته ی قابل تاملی است. تفاوت یک نفر بودن و یک فرد بودن. یک فرد نیستم چون، در جامعه ی منفرد زندگی نمی کنم و ذهن من، تنها برخاسته از رخدادهای بیرونی ای که تنها نتیجه ی کنش و واکنش های اعمال من یا یک فرد باشد، نیست. پس مضامین شعر های این کتاب هم، از جامعه ی منفرد بر نمی خیزد و لاجرم، بعد از سرایش تبدیل به شاعری مستقل و کامل می شوند که بتوانند ذهن های زیادی را در خودش جا بدهد.


 

·     در این مجموعه، با شعرهایی احساسی و عاشقانه مواجه می­شویم که البته با عاشقانه­ های متداول تفاوت دارند. آنچنان که عشق، خود المانی­ست که به اندازه­ی عناصر دیگر در شعرها نمود پیدا می­کند و هرگز کلیت آثار را به خود اختصاص نمی­دهد. حتی جالب است که شما شعری در این مجموعه دارید با نام «شعر من!» که ذیل نام آن نوشته­ اید «کاش این شعر عاشقانه بود». در این خصوص کمی صحبت کنید.

·       

·      از دید من، احساس زمانی به ادبیت می رسد که فرم داشته باشد. ما انسان ها، عواطف و احساسات مشترکی را تجربه می کنیم و از این روست که قابلیت ارتباط با یکدیگر را داریم. هر فرد غیر شاعر هم می تواند با زبان ادبی در مورد سطح احساساتش حرف بزند و آن ها را بیان کند اما در این حالت، محتوا و زبان، هر دو یک نقش را دارند که نقشی بیانی است اما در یک متن ادبی علاوه بر بیان احساسات، به آنها شکل و فرم هم داده می شود و از این طریق، دیگر خاصیت جذبه ی شعر و یا عمقِ تاثیر گذاری آن فقط به واسطه ی احساسات نیست بلکه زبان و فرم، آنها را تابع خود می کند. بدون دادن فرم، احساسات خام و عادی هستند. وقتی این توانایی را داشته باشی که به عشق که تیز ترین احساس جهانی است فرم بدهی، ادبیت جای این تیزی زننده و شعاری را می گیرد. و این ادبیت هرچقدر خلاقانه تر باشد، نمود احساس عمیق تر خواهد بود نه عریض تر. وسعت، دید بصری می خواهد و عمق، دیدی درونی، کاوشی درونی که با وجود فرم ،این دید و کاوش در شعر نمود پیدا می کند. عشق اینجا یک مضمون است اما تمام یک شعر نیست. و به جای شعر عاشقانه باید گفت عشقِ درون شعر. البته از ویژگی های شخصیتی من است که از زمان شروع به نوشتن اولین شعرهای جدی ام، علاقه ای به عاشقانه هایی که صرفا پرستش هستند نداشتم. وقتی هستی منتقدانه داشته باشی، حتی عشق را هم نقد میکنی. نه لزوما در دنیای بیرون، بلکه وجود نقاد یک نویسنده، در زمان نوشتن و سرایش ، در اوج خود حضور پیدا می کند. پس چرا موضوع عشق، جدا از دیگر مضامین باشد؟

 

·      اما در دو شعر از این مجموعه عاطفه و احساس بر منطق متداول بر شعرهای دیگرتان چربیده که اتفاقا کارهای زیبایی از آب درآمده است. شعر «نهان» که به جبهه­ های جنگ مربوط می­شود و دیگری «سارا»: سارا!/ درخت­ها اگر بدانند تو گنجشک­ ها را دوست داری/برای تو هم لانه می ­سازند/ ...سارا!/ می­ خواهم برایت مدادهایم را بتراشم/ کاغذهایم را دوباره از پرها پس بگیرم/ این بندکفش ­ها اما/بدجوری دارند ما را تعقیب می­کنند. حتی زبان نیز در این دو شعر بسیار ساده ­تر شده است.

 

 

·      باید دید که مَنظرِ شما نسبت به احساس چیست و از چه نوع احساسی سخن میگوید. آیا منظورتان ، داشتن کارکرد عاطفی  بیشتردر یک شعر نسبت به شعری دیگر است، یا غیرعقلانی بودن یک شعر؟ ببنید، وقتی اندیشه باشد، زبان شعر،بسته به نوع اندیشه، وسعت اندیشه و فضایی که درآن، اندیشه به کارگرفته می شود، دچار تغیرات ذاتی و صوری می شود. در این شعرها، احساس ،محتوا نیست ؛بلکه نوعی زبان انتخابی برای تاثیر گذاری بیشتر محتوا است. در شعر« سارا»، با منطق زبان ساده رو به رو هستیم نه با منطق کارهای زبانی. زبان ساده، می تواند از خیلی از آرایه های ادبی بهره ببرد بدون هیچ رد پایی از کاربرد کلیشه شده ی آن ها. مثلا طعنه، ایهام، استعاره. و ... این ها به خودی خود آنقدر قدرتمند هستند که اگر ازآنها کار بکشیم، می توانند یک سطر یا جمله و در نهایت شعر را از نُرم معمول زبان بیرون بیاورند و حتی بدون اجبارِ پیچ و خم های صوری. پس اینجا، سادگی زبان به معنای زبانِ ساده نیست. مثلا شعر " نهان" که خودتان اشاره کردید که به مسئله ی جنگ می پردازد، زبان پر طعنه ای دارد. در این شعر، به سه طیف از کسانی که در جنگ شرکت داشتند می پردازد و دسته ی سوم، کسانی که آرمان هایشان را بعد از جنگ، رویایی بیش ندیدند و به این نتیجه می رسند که " زیستن راه حل اول خودکشی بود". وقتی مفهوم «سنگر» به زمان بعد از جنگ کشیده می شود، دیگر بوی خمپاره نمی دهد. یا حتی خود واژه ی " دشمن" در این شعر. یا مثلا در شعر " سارا" تعقل در صدای مخفیِ تنهایی و اعتراض به یک سری خشونت است و احساس، زبان انتخاب شده برای بیان موثرتر این اندیشه ها است؛ نه اینکه احساس باشد و اندیشه نباشد. خشونت درد دارد و درد احساس دارد و احساسات را جریحه دار می کند. اینجا است که احساس، فرم میگیرد؛نه در درد، بلکه در همان خشونت. شعر به جای گفتن احساسات یک وقایع، به سراغ خود وقایع می رود و تصاویر و زبانش را انتخاب می کند و برای همین هم دیگر زننده نیستند. خسته کننده و شعاری نیستند. در کتاب " بار منفی فرشته" این دو شعر و چندین شعر دیگر، از جمله کارهای اخیر من بودند. خوب شاید گذر زمان هم در زبان من بی تاثیر نبوده.

·       

در غالب شعرهای این مجموعه، مخاطب با زبانی مواجه است که علی­رغم ساختارشکنی­ هایش در ساختار و چینش اجزا جمله، سراپا در خدمت شعر هستند. رویکرد شما به زبان در شعر چیست؟


 زبان ومعنا، اصلا تفکیک پذیر نیستند. آنچه معنا را خلق می کند و یا لباس تازه ای تن معنا می کند، زبان است و آنچه زبان را ممتاز و برجسته و بارور می کند، معنا است. در کتاب " بار منفی فرشته" ،شعر به سمت هر دو این ها می رود. معنایی که صرفا یک معنا باشد، برایم لذتی ندارد. زبان عنصری خشن است که با معنا رام می شود. یک متن خوب،هم می تواند «بازتاب جدیدی» از اندیشه ها باشد و هم محل تولد اندیشه های جدید و شعر برای من هر دوی این هاست و برای این هر دو، زبان نقشِ پویایی دارد. اتفاق ها در زبان اتفاق نمی افتند اما در زبان شکل می گیرند. از نظر من، فرق کار زبانی - که در خدمت شعر است - و بازی زبانی - که صرفا به نوعی، دعوای آدم های بی ذوق با نوشتن است - همین جا ست. در بازیِ زبانی، اتفاقِ از پیش رخ داده وجود ندارد و تازه با بازی زبانی است که فرض می شود اتفاقی رخ بدهد ( و البته اگر رخ بدهد! )؛ اما در کار زبانی، اتفاق و جریان، از قبل رخ داده و بعد در زبان شکل می گیرد. و اینجا است که شعر از همه ی عناصر شعری بهره می برد. زیرا اتفاقی که از قبل رخ داده، تصویری که از قبل وجود دارد، با خود، هم منطق دارد هم عاطفه، هم صور خیال و هم اندیشه  و برای بیان جدی تر و شدیدتر، به زبان  رو می آورد. کار زبانی مثل یک لباس مناسب برای اتفاق، تصویر و محتوا است اما بازی زبانی، مثل یک لباس است که جسمی درون خود ندارد و نمی تواند خودش را به تنهایی سرپا نگه دارد.

·       

·      شاعران دهه هفتادی، فرمالیسم را بر محتوا کلی شعر ارجح می­دانند. از این حیث آیا با آن­ها موافقید؟



·      از نظر من آن کسی که شعرش در حد فیزیک دانشِ خودش است، هیچ گاه جلو نبوده و نخواهد بود. آن کسانی که با نظریه و تئوری پیش می روند، از آنها چه باقی می ماند جز تقلیدی از تئوری؟ این ادبیات است که تئوری ها را می آفریند نه برعکس آن. من اکثر مجموعه شعرهای دهه ی هفتاد را خوانده ام. از خیلی از شعرهای منتصب به این دهه لذت برده ام و در هیچ کدام از آنهایی که لذت بردم، فرم را جدا از محتوا ندیدم. از نظر من، هنر از اندیشه می آید و اندیشه، جز با این معنا و محتوا هستی نمی یاد. پس اگر متنی اندیشه نداشته باشد، فرم جز ابزار تهی مغز نیست. نمی شود تصور کرد که در هنگام سرایش هیچ معنایی وجود نداشته باشد و آن وقت بخواهیم با فرمالیسم به معنا برسیم. معنایی که فقط زاده ی فرم باشد، اندیشه و ثبات ندارد. همه ی تئوری های ادبی، جریان های ادبی، در خدمت ادبیات بوده اند، نه اینکه جای ادبیات را اشغال کنند.

·       

·      به طور کلی نظرتان درمورد جریان­های شعری، خصوصا در مورد شاخه­ های شعر دهه هفتادی چیست؟



جریانی که تحت تاثیر جو کلی و برآمده از فضای پیچیده و گره خورده ی چهار عنصر فرهنگی،اجتماعی، سیاسی، و اقتصادی خودش باشد، زنده می ماند و می توان گفت ابتذال خیلی از جریان ها هم، همین بی ریشگی آن ها در این چهار عنصر است. دهه ی هفتاد، دهه ی بعد از جنگ و دو دهه بعد از انقلاب است و لاجرم، ادبیات و شعر ما،متاثر از همین عناصر و فضای جمعی، وجه دیگری به خود داد. دهه ی هفتاد، ادبیاتش را از پرداختن محض به مفاهیم باز می دارد و سهمش را از تکنولوژی به ادبیات می کشاند که این تکنولوژی چیزی جز عنصر زبان و مانورهای این عنصر در ادبیات دهه ی هفتاد نبود. در این دهه تنوع مضامین زیادند و گاهی دیگر گونه. و این تکنولوژی زبان، ابزاری ادبی برای به زیر سوال بردن جو به ظاهر آرام، جامعه ای با نمای پیشرفت و بیان خشونتی پنهان در همه ی سویه های فردی و اجتماعی با تمام شعاع های خودش شد. زبان، این ابزار سیاسی ادبیات، ابزاری که حتی اکنون هم، جایی اگر خوش بنشیند، مبتکرانه حفر می کند و کشف می دهد.

·       

·      از دل توضیحات و مرزبندی­ های شعری، با تعریفی مواجه هستیم به نام شعر آوانگارد. تعریف شما از این اصطلاح چیست و به اعتقاد شما مبانی و شاخصه­ های چنین شعر یا چنین جریان­ هایی کدام­ اند؟


  • در مفهوم کلی، " آوانگارد، بر محور پیش بودن می چرخد و به هنرمندانی گفته می شود که در عین تجربه گرا بودن، صاحب نبوغ و خلاقیت هم باشند و در کنار این ها و البته از نظر من مهم تر از این ها، در آثارشان به هنر و فرهنگ و اجتماع خود هم متعهد بمانند. حال اگر بخواهم با این تعریف به سراغ ادبیات امروز جامعه ام بروم، به راستی که فقط به یک نام به استعمار کشیده برمی خورم. نوعی پلاک شناسایی، برای عده ای در پی توجیه شیوه ی نوشتاری خود. و در صورتی که ادبیات به غیر از یک پلاک، ملت می خواهد و جامعه. از طرف دیگر، من به شخصه با اصطلاحی به اسم "شعر یا حتی ادبیات آوانگار" درگیری دارم. اسمی که بر تازگی خود تاکید کند، همزمان بر گذر عمر و تمام شدن عمر خود هم تاکید می کند، در صورتی که ادبیات و هنر عمر ندارد. البته بله! مضامین بسته به زمان و شرایط جامعه و خالقِ یک اثر هنری متفاوتند ولی ادبیت یک متن زمان پذیر نیست. اگر این طور بود، الان آثار قرون گذشته، حتی چند قرن پیش از میلاد ، دیگر اکنون پیر و شکسته شده بودند اما اینطور نیست. یک ادبیات زنده، منتقد راستین و هوشمندِ هنجارها، شاخصه ها و جریان های پنهان و آشکار جامعه است. و البته ادبیات و "جریان" واژه هایی هستند که سرچشمه می طلبند و مسیر مشخصی را طالب هست، اما نه لزوما متعصبانه. اما ادبیات اکنون ما اینگونه نیست. بانی یک ادبیات غنی، خود ادبیات های غنی دیگری است، چه نوشته شده و چه نوشته نشده. منظور هم آثار ادبی غنی است و هم وجود، و کشف ادبیات یک جامعه است. اکنون ما هم هر دوی این ادبیات را داریم اما متاسفانه، ادبیات غنی ما و موج های بی در و پیکر، بدجور در کنار هم ناسازگارند و یک مداد، تنها وسیله ی مشترک آنها است. اگر شعری به شدت به هستی چنگ بزند، هر چند با زبانی ساده، دیگرحداقل، اندیشه و تصویر پردازی ساده نخواهد داشت و باور دارم این شعرها، شعرهایی بوده اند که بین خود و زبانِ زیبای جهانی، هستی همیشگی شعر، دیوار نکشیده اند. همان گونه که تی اس الیوت معتقد است :«که یک اثر بزرگ در دوران حال،با هر نوآوری ای، مهر تاییدی برای سنت و حضور محکم سنت و قوانین هنر است. معتقد است، چیزی که ما آن را اثری نو و شاهکار ی با مولفه های جدید و منحصر معرفی می کنیم، خود تاییدی برای حضور جهانی هنر، سنت و قوانین و جریان های پیش از خود است. ». 

·      اگرچه داعیه­ی خاص، پیشرو و آوانگارد بودن توجیه منطقی برای کم مخاطب بودن شعر بسیاری از شاعران –حداقل آن­هایی که ساده ­نویسی را به جد تکفیر می­کنند- به نظر می­رسد، اما اقبال عموم را نسبت به شعر جدی و زبان­گرا چطور ارزیابی می­ کنید؟ به نظر شما این شعر چه وقت اقبال عمومی را به خود جلب خواهد کرد؟


·       

·      وقتی ادبیات قانون گریزی خود را در قالب پیشرو بودن ارائه دهد، باید در اسم گذاری هایی که حتی در حد یک پوشش هم نیستند، شک کرد.متاسفانه، ما در مورد محصولات فرهنگی بسیار ضعیفیم. خلاء بی اندیشگی خودمان را می خواهیم با جریان سازی پر کنیم. تغییر مسیر ادبیات هیچ گاه جدا از شرایط کلی یک جامعه نبوده. ما با این جریانهای بریده و بی ریشه، لباس نبریده و ندوخته، تن ادبیاتمان می کنیم. لباسی که عریانی ادبیاتمان را بیشتر نشان می دهد. من قبول ندارم که پیشرو بودن توجیهی برای کم مخاطب بودن باشد؛ بلکه معتقدم، عقب بودن همن جریانهای پیشرو از پیشرو بودن است که چون شمشیری به دل جامعه ادبی فرو می رود. ما یک نکته در مورد ادبیات را فراموش کردیم. شیرین بودن. لذت متن را فراموش کرده ایم. و مشغول یک سری متونی شده ایم که حتی با وجود تفکر، جذابیت و شگفتی ندارند. نبود این لذت ، ادبیات ما را خسته کرده است. حتی خسته از خواندن خودش. شعر، در هر ژانری، اگر دارای ادبیت منحصر به فرد و لذت ادبی خاص خود باشد، مخاطب خواهد داشت. و البته که بحران اجتماعی، بحران سیاسی، بحران فرهنگی و اقتصادی، سیاست عقل ستیز، نامی به اسم بحران مخاطب هم به جا می گذارد. مخاطب وجود دارد، اما مخاطبی سرسپرده و غیر مستقل. دوباره می گویم که گوش مخاطب بیشتر از دیگر اعضای بدن او کار می کند. من مشکل مخاطب را کلی میدانم نه خاص یک طیف شعری چون زبانگرا. الان که دارم ادبیات انگلیسی میخوانم، متوجه شده ام، که زبان، شکل تاثیر گذار هستی یک شعر را بر دوش میکشد. بدون زبان، ما با گوشت لخت بی استخوان رو به رو هستیم. وقتی دوستان غیر ادبی ام کتابم را میخوانند، تازه متوجه می شوم چقدر ذهن جامعه شکوفا است و این ماییم که خود را جدا کرده ایم نه آنها.




















نگاهی کوتاه به مجموعه ی شعر (( بار منفی فرشته ))

 سروده ی لیلا مهرپویا / فرهادکریمی

 روزنامه ی آرمان چهارشنبه

20/6/92

http://www.armandaily.ir/?NPN_Id=407&pageno=9





اگر پشت خط بایستم/ چیزی نصیبم نمی شود جز مُشتی نامه و نوشته/ اگر بیایم بگذارند بیایم روی خط/ ... ص 7


این چند سطرِ اولین شعر مجموعه ی « بار منفی فرشته » سروده ی خانم لیلا مهرپویا است. مجموعه ای که در سال 91 توسط انتشارات بوتیمار مشهد به بازار کتاب عرضه شده است. جریان شعری ای که صرفن بر احساسات و عواطف مبتنی است و شاعر به زبان تحت عنوان یکی از ارکان اصلی شعر که زیبایی شناسی شعر باید بر پایه ی آن استوار باشد، نگاه نمی کند. به تعبیری دیگر در شعر ساده نگاران مخاطب با عدم توجه به ژرف ساخت زبان مواجه است. در این موقعیت دیگر نمی توان انتظار خلق معناهای متکثر در شعر را داشت. و به قول سوسور، واژه ها محصولات جمعی تعاملات اجتماعی و ابزارهای ضروری برای افراد بشر هستند که به وسیله ی آن ها دنیای خود را بنیاد می گذارند و تولید می کنند.  با این تفاسیر که به سراغ مجموعه ی شعر خانم مهرپویا می رویم می بینیم که یک سروگردن بالاتر از مجموعه شعرهایی است که طی سالهای اخیر منتشر شده و دنبال مخاطبی می گردد که پیچیدگی های شعری را دوست ندارند، اما در پرداخت های زبانی ساده و سطحی هم نمانده است. البته چیزی که باعث ایجاد این برتری در این مجموعه    می شود درایت خانم مهرپویا در پردازش اتفاقات عاطفی و احساسی است که ماهیّت اصلی اینچنین مجموعه هایی را تشکیل می دهند.


هیچ پنج شنبه ای تو را از یاد نبرد/ لاک پشت دریایی به رودخانه ی خودش فکر می کرد/ و پرستوی بی بال ما/ در زمستان جا مانده بود/ ...  ص 8


آثاری که بر مبنای تخیّل تولید می شوند الزامی برای کاربردی کردن تخیل در کلّ اثر نیست. زبانِ شعر بخشِ مهم و پایه ای یک اثر است که بار بیان عواطف، احساسات و تخیل را نیز به دوش می کشد. شعر مهرپویا بر تصویرسازی متکی است و زبان به خوبی از این تصویرسازی ها حمایت می کند و با کمک جریان سیال ذهنی که دایره ی تداعی های شعر را به خوبی توجیه می کند به پردازش فضاسازی های نو منجر می شود. در شعرهای احساسی و عاطفی بیشتر شاعران که می خوانیم مخاطب در همان رویه ی سطحی و معنایی شعر متوقف می شود و به لایه های دورنی ارجاع داده نمی شود اما در مجموعه ی بار منفی فرشته، مخاطب به راحتی از لایه های بیرونی به عمق شعر هدایت می شود و در نهایت به تفکر می پردازد:


تو اگر هنوز پیراهنی داری/ نوبت من که باشد/ نوبت رسیده به پوستم/ حالا هم بعد آمده و بعدِ پوستم.../ ... ص 28


گذاشته بودم از ابتدای خط / سرگرم یک بخاری بنویسم/ این سطر برای تو/ این شعر از این جا برای تو می میرد/... ص 43


حس نوستالوژیکی خاصی که با بیشتر شعرها همراه شده همراه با جابجایی در زاویه ی دید باعث موفقیت بسیاری از شعرهای این مجموعه بوده و از هارمونیِ متعادلی برخوردار شده است و نشان می دهد که شاعر به این شگرد خاص ایمان داشته و آنرا به خوبی به کار گرفته است.


نه آنچنانی که بمیرم/ نه آنچنانی که زنده بمانم/ مرز میان تو و تو/ منم/ که از دو سو خودم را بغل کرده ام/ ... ص 21


از مهم‌ترین مؤلفه‌های جهانِ ذهنیِ لیلا مهرپویا در مجموعه ی « بار منفی فرشته » می‌توان به رفتاری که او با مفاهیم انتزاعی دارد اشاره کرد. مفاهیمِ انتزاعی، در دنیای ذهنیِ شاعر هویّت و زندگیِ مستقلی دارند و همین باعث برتری شعرهای این مجموعه نسبت به دفترهای شعر شاعران هم نسل شاعر می شود. از سویی دیگر تخیّل قوی و اندیشه ی ساختمندی که در تمامیِ شعرهای این مجموعه دیده می‌شود، خواننده را به تفکر و تأمل در لایه های درونی شعر وادار می کند و نمی شود به راحتی از شعرها گذشت.


به او مشق شب دادند/ به او مشق شب دادند/ به او مشق شب دادند/ خوشبختانه تلقین شد/ به تمام لکه های پنجره/ به خودش دستمال کشید/... ص 49


در جاهایی که شاعر در جهت ساختار بخشیدن به شعرها تلاش می کند، بیشتر به عمق اندیشه ی شعرها نزدیک می شویم و زمینه ی تازگی و تنوع در حوزه ی محتوایی شعرهای این مجموعه فراهم می شود. البته من علت موفقیت نسبی محتوایی شعرهای این مجموعه را در تلاشی می بینم که خانم مهرپویا برای دور کردن شعر از وضعیت شخصی شدن داشته است. پوسوناژها و اشیاء تا حدود زیادی وظایفی را بر عهده می گیرند که باید داشته باشند در واقع در لابه لای شعرها ما با رنگ عوض کردن و جابه جایی های غیرمنطقی و بی هویت اشیاء مواجه نیستیم.


سارا!/ درخت ها اگر بدانند تو گنجشک ها را دوست داری/ برای تو هم لانه می سازند/ سارا!/ اینجا گنجشک ها با بال های خود هم شوخی می کنند/ آنقدر می پرند تا کشته بشوند/... ص 52


همه چیز با یک سفره چیده نمی شود/ و من دارم به نقص عضو این پهنا می اندیشم/ به علفی که زیر پای هیچ کس/ به خودم/ روبروی هر زنی فحش می دهم/... ص 61


« بار منفی فرشته » مجموعه‌ای است سرشار از لحظاتِ نابِ شاعرانه که به عنوان اولین مجموعه ی شعرِ خانم مهرپویا، می‌تواند شروعِ خوبی در کارنامۀ شاعریِ ایشان باشد.








  


از زبان تا شاعرانگی

تحلیل و نقدی بر مجموعه شعر بار منفی فرشته

حسن موسوی

منتشر شده: در سایت رسمی گفتگو نیوز

منتشر شده: در نشریه بیرمی به تاریخ 10 تیر 92





بار منفی فرشته مجموعه شعرهای سپید ( آزاد ) لیلا مهر پویا که به تازگی توسط نشر بوتیمار به چاپ رسیده است .


لازمه ی نقد یک اثر تحلیل آن اثراست و من هم در این مجال ترجیح می دهم که اول مجموعه شعر لیلا مهر پویا را تحلیل کنم و سپس به نقد آن بپردازم . البته در این فرصت اندک سعی میکنم تحلیل کوتاهی را ارایه دهم .


مجموعه شعر( بار منفی فرشته) مجموعه شعری مستقل است که حرفهای زیادی برای گفتن دارد.شعر لیلامهرپویا حاصل عبورموفقیت آمیز از فروغ فرخزاد است که این مسئله شعر لیلا مهرپویا را به نفع خود ایشان مصادره می کند. این مسئله به این معنی نیست که شعر مهر پویا ما را یاد شعر فروغ می اندازد . بلکه بدین معنی است که حس و شاعرانگی مهر پویا سرشار از انگیزه ای است که  فروغ فرخزاد برای شاعران سپید گو و شعر فارسی بوجود می آورد. اگرچه در( دهه 60 تا 70 ) فروغ زدگی نزد شاعران جوان و به خصوص زنان به وفور یافت می شد که دکتر بهزاد خواجات در کتاب منازعه در پیرهن به این معضل اشاره نموده است اما هیچ کدام در آن دوره نتوانستند به معنای واقعی از فروغ فرخزاد عبور کنند و به شعر خودشان برسند . من معتقدم که این شاعران در واقع و به طورساختاری درگیر واژه های شعر فروغ فرخزاد شده بودند نه درگیر حس و شاعرانگی ایشان همین مسئله امکان بروز خلاقیت شاعرانه را از آنان می گرفت. اگر به خاطر داشته باشید در همان دوره آقای محمد حقوقی از بسامد واژگانی در شعر فروغ حرف زد تا اینکه همین بسامد واژگانی بلای شعر و جان فروغ زدگان شد. حال از آینه و پنجره ی شعر فروغ که بگذریم به شعر لیلا مهرپویا می رسیم که موفقیت عبور از شعر فروغ را در مجوعه شعرش می بینیم.او فروغ را می خواند اما شعر خودش را می گوید. فقط برای یک  شاعر با هوش می تواند این فعل انفعال رخ دهد.فعل و انفعالی که برای فروغ زدگان رخ نداد و آنها مدل دست چندمی از شعر فروغ را به جامعه ی زود باور ادبی عرضه کردند و بعد جشن گرفتند که شاعرند.به جرات می گویم اگر فروغ نبود ما در حال حاضر به زبان شاملو شعر می گفتیم. فروغ تابوی زبان فارسی را شکست.


لیلا مهر پویا بی رحمانه شاعر است. جایی که زبان کار خودش را در لحظه ی سرایش شعردرست انجام می دهد . وی شعر را احضار می کند و مقابل چشمان شما می گیرد اما زمانی که مهر پویا درگیر کارهای زبانی می شود شعر فرصت بروز و سرایش نمی یابد . شاید به این علت است که خانم مهر پویا در این گونه موارد زبان را به عنوان عنصری بیرونی وارد شعرش می کند و رفتاری اکتسابی و فرمولی با زبان دارد نه رفتاری دریافتی و شهودی(البته در بعضی موارد) در این خصوص می توانم بگویم که در مورد اول شاعر دارد با خودش شعر می گوید و شاعرانگی در اوج اتفاق می افتد و یک پای خلق جان شعردرآن لحظه زبان آگراندیسمان شده و معنا محور است.زبان در حالی که به معنا و شاعرانگی تن می دهد اما پرستیژخود را نیز حفظ می کند. اما زمانی که شاعر به دیگران شعر می گوید زبان به عنوان عنصری بیرونی و اکتسابی در شعر تعبیه می شود. آن وقت است که تمام بار هدر رفتن شعرمی افتد روی  دوش زبان. صدای لیلا مهر پویا را از توی سطرها ی شعرش می شنویم حتا جاهایی که عنصر زبان بر تصویرو تخیل ومعناو جان شاعرانگی غلبه می کند و تنها در این مهلکه حس شاعر است که نجات می یابد و نجات می دهد.این مسئله برمی گردد به همان عبور کردن از فروغ فرخزاد همان گونه که شاعر بار منفی فرشته نمی داند دارد با زبان چه سطرها وشعر عمیقی را خلق می کند. همان گونه هم نمی داند زمانی که داردکار زبانی می کند زبان دارد شعر را از شاعر می گیرد و می برد به جایی که مخاطب نمی تواند به آن طرف و آنجا برود . مخاطب راه را در شعر بدون علت گم می کند . اما در خیلی از موارد مخاطب آنقدراز همراهی شعرسرمست می شودکه دوست دارد چند بار دیگر همین مسیر را طی کند . (منظور از شاعر نمی داند خودآگاه و ناخوداگاه شاعر است.)


شعری که زبان در آن درونی شده باشد مخاطب را همراه و مسافر می کند. مسافری که از سفر کردن هیچ گاه سیر نمی شود . اما شعری که زبان جانش را می گیرد و سپس خود زبان بر مسند حیات می نشیند و معنا و مفهوم و شاعرانگی را ذبح می کند. در اینگونه شعرها سفر مخاطب در شعر هنوز شروع نشده به پایان می رسد .


لیلا مهر پویا شعر را زنده نگه می دارد نه به کمک تنفس مصنوعی و شکهای زبانی و معنایی بلکه بوسیله حس و شاعرانگی اش او طوری شعر می گوید که اول خودش راضی باشد و بعد یک نفر دیگر و بعد مخاطب  لیلا مهرپویا می داند که همیشه یک نفر حواسش به او هست. ایشان در این سالها بانوی اول شعر استان خوزستان است این مسئله را با شناختی که از شعر خوزستان و با دلایل و مستنداتی که دارم می گویم .شاعرانگی در شعرهای مهرپویا تشکیل شده از درونیات و دغدغه هایی که به خوبی با مخاطب در میان گذاشته وبا مخاطب سروده می شوند و خاصیتی عمومی می یابند.


درشعرهای این مجموعه در تولید معنا هم عنصر قالب زبان است. چرا که بدون پرداختن به زبان البته ناخداگاه نه خداگاه هیچ چیز شکل و معنا نمی یابد. کلمه دارای عنصر زبانی نیست اما وقتی چند کلمه که ساختار یک جمله را تشکیل می دهند آنوقت دیگر  پای زبان به میان می آید. کلمه خود معنای مستقلی دارد اما کلماتی کنار هم تولید معناهای گوناگونی می کنند. لیلا مهر پویا در تولید معنا موفق و شاعرانه عمل می کند جز جاهایی که تولید معنا در ساخت زبانی با رویکرد جابجایی های محور هم نشینی و جانشینی در زبان برای دست یافتن به معنای دیگری اتفاق می افتد. یک دلیل محکم برای معنا گرا بودن شعرهای لیلا مهر پویا وجود حس سرشار شاعرانگی در متن و فضای کلی شعرهاست . تصاویر شعر لیلا مهر پویا صورئال اما با تمایل به انتزاع است . که این اتفاق به دو مسئله بر می گردد یکی عنصر زبان در خلق تصویر است . دومی نوع زیستی است که شاعر با خودش دارد. وجود تصویر انتزاعی در شعر مهر پویا بد نیست اما با شناختی که از شعر ایشان دارم با جای گرفتن زبان در شکلی درست در زمان سرایش شاعر به تصاویری ملموس تر و عینی تری دست خواهد یافت. گرچه تصاویر به شدت و بی رحمانه شاعرانه اند بخصوص تصاویری که زیر ساختی صورئال دارند. ساختار شعرها روایی هستند اماروایت محور نیستند بلکه اتفاق محور و قصه محور هستند. باز هم یکی از دلایل این مسئله کارکردهای زبانی است که روایت پذیر نیستند. در سطر به وجود می آیند اما ساختار عمودی شعر را تحت تاثیر قرار می دهند . ساختار شهرهای لیلا مهر پویا بر اساس چهار عنصر زبان ، معنا و تصویر و تخیل شاعرانه بوجود می آید . حس و شاعرانگی همه ی این عناصر را در زیر ساخت به هم متصل می کند . مسئله ای دیگر در شعر لیلا مهر پویا دارا بودن حسی فلسفی در شعر است .دقیقن نوع حسی که در شعر لیلا مهرپویا وجود دارد در رو ساخت حسی زنانه و انسان گرا و معنا محور است که همراه با حسی خردگرا و فلسفی که در زیر ساخت شعرها قابل تعمق است.  = حس در شعر لیلا مهرپویا.  = ساختار وجودی حس در شعر لیلا مهرپویا.رو ساخت چیزی است که ما با خوانش شعرها به آن می رسیم اما زیر ساخت ما با تحلیل و تاویل به آن دست می یابیم.


وجود حس در شعر لیلا مهر پویا نه عقل گرایی محض است و نه حس گرایی محض و رمانتیسیسم است. او همه چیز را در شعر متعادل نگه می دارد بجز2مورد.1ـ شاعرانگی اش که عنصر به پیش برنده و تحسین برانگیزشعر او است 2ـکارکردهای زبانی که در شعر با نوساناتی همراه است.


حس و عاطفه در شعر لیلا مهر پویا عنصری افزودنی نیست بلکه عنصری ذاتی و شاعرانه و طبیعی است که در شعر بوجود می آید . اما در بحث تصویر در شعر لیلا مهرپویا باید بگویم که گویا شاعر عمدی در خلق تصاویر ذهنی (آبستره)دارد. برای همین است که زبان در یک شعر چند بار می چرخد و مدام در حال تغییر است.شاعر زمانی که دارد با خودش حرف می زند و واگویه دارد شعر واقعی تر است.(دختر خوبی برای اسمم نبودم)یا(در پیراهن من سنگ پیدا نمی کنی)یا(سنجاقی سینه به سینه ی زندگی فرو نرفت)اما زمانی که دارد با دیگران حرف می زند واقعیت را با بهم ریختگی زبانی و دستوری از مخاطب پنهان می کند. شاید واقعن قصدش این نباشد ولی متاسفانه این اتفاق برای تصویر و شعر می افتد. یا اینکه بهم ریختگی زبانی و تصویری حاصل نو عی بهم ریختگی و آشفتگی ذهنی شاعر باشد که از این مسیرو تحلیل می توانیم به زبان پریشی و زبان نژندی شاعر برسیم. گویا شاعر هر وقت می خواهد وارد موضوعات اجتماعی شود دچار بحران روحی و روانی در شعر می شود و در نتیجه این مسئله به زبان سرایش هم سرایت می کند (بگویید/در چمنزار لکه ی خونی پیدا شده سبز/بگویید که ما تنها نیست)یا(گاهی سرهازمین گیر تر ازآن اند که/از سویی به سویی بروند به آن سویی/گاهی نمی شود به پنیر گفت)یا (به بالاتر از دستها حرف را پرتاب می کنند)


نقد مجموعه شعر بار منفی فرشته


روش نقد هر اثر را خود آن اثر به منتقد پیشنهاد می کند . پرداختن به نقد بدون تحلیل کردن مثل گشتن در انبار کاه است .


سطرها و شعرهای قابل تامل در این مجموعه : ( با نگاهی به زبان و دیگر عناصر شعرها ) هیچ پنجشنبه ای تو را از یاد نبرد / لاک پشت دریایی به رودخانه خودش فکر می کرد / و پرستوی بی بال ما / در زمستان جا مانده بود / ص 8 لانه سازی ) پنجشنبه ها یادشان نمی رود که ما به قبرستان برویم شاعر خودش را در مسیر شعر قرار می دهد. شاعر شعر هر چیزی را می تواند بگوید. همین ویژگی است که استعاره را در شعر لیلا مهر پویا شکل می دهد.( من منتظرم / باران نیاید / سیب نرسد / قطار خصوصی اختراع شود / ص 9 لانه سازی ) لباس تو به شب رسیدپرستار ( می 13 از این دست ) خداوند ا ...........! خداوندا! در سنگ ریزه ها دنبال ستاره نگرد / که این افتاده ها افتاده ترند / می 20 اکسیژن تاریک ) شاعر ، زبان ، معنا و تصویر را که ساختاری انتزاعی دارند را به خوبی با هم دیگر پیش می برد . شعر « آن چه ی تو » ص 21 (نه انچنانی که بمیرم / نه آنچنانی که زنده بمانم / مرز میان / تو     و    تو / منم/ که از دو سو خودم را بغل کرده ام) تا زبان می آید برجسته و تصمیم گیرنده شود معناو حس فلسفی و شاعرانه تکلیف را به نفع شعر روشن می کند ( که از دو سو خودم را بغل کرده ام ) (ص 22 نهان. تک ترانداز ها پشت سنگر دشمن خاک می خوردند / یکی شان می گفت / جنگ بود    ماه پشت ابر بود) می دانید نمی دانم این شعر را بخوانید یکی از ماندگارترین شعر های جنگ است که مخاطب را در فضایی غیر کلیشه ای از جنگ قرار می دهد. چرا که در این شعر جنگ یک واقعه ی جهانی است.


با حذف پسوند(گی)  (عینکی از تیره به چشم داشت و گفت) تیره +گی = تیرگی. سطر و تصویری شاعرانه و متفاوت را خلق می کند . شعر بارش این همه صبوری ص 26 ـ (صبوری / در گردنه های کردستان / ما را به پرنده نمی کشاند )


( خروج را می نگرم که سوراخی در گچ دیوار است / من اتاقم را به دریا نفروختم / .... / از بند رخت خانه ، طنابش را جمع کردند / از بازیهایش ، عمو زنجیر باف ، بی عمویش فقط زنجیرش / ... /آنها که آنها آه ... پناه به چسب زخم ها / حالا هم تو از پیراهنت بگو / من را که دارم عرق گوشت تنم را جمع می کنم / از وطنت چه آوردند برایت ؟ ص 28 نوبت به پس از نوبت ) شاعر خوب می داند که چگونه ازظرفیت موجود زبانی در شعر استفاده کند . شاعر به کمک معنا و تصویر و حس مخاطب را به خوبی درگیر می کند یکی از ویژگی های بارز شاعرانگی لیلا مهر پویا زبان مستقل و امضاء زبانی وی است که مولد است می توانم کتابی در ارتباط با این شعر ها بنویسم اما مجال نیست ( من دارم روی خودم فرو می روم تا نرفتم بگو ) زبان و معنا همراه با رفتاری اجتماعی پدید می آید.این نوع کارهای زبانی به مخاطب آزادی در معنا سازی می دهد( دو شاخ که زمانی گاو بود حالا نیش / ص 31 اینجایم ) اما این سطر حاصل رفتاری شاعرانه است که حسی فلسفی را دنبال می کندکه باز برای مخاطب بازتولید معنا می کند ـ ( درد ص 33 ـ مرغانی که نمی توانند پرواز کنند به قوچ بودن فکر می کنند/آنها که با دو دست خود با قیچی بازی می کنند/پرهای خون را بو می کنند و از سر کیف/به پاداش گرم لب پنجره فکر می کنند/باید بیش از یک حرف کلمه گفت/به خدا می گویم برایم طناب نفرستد/نجات آدم ها با یک دست کت و شلوار شیک هم آسان است/می گویم/با ریختن دانه در ذهن برایم دریا نسازد/اینجا هرکس لبی دارد.دندانی/و البته دریایی) در این سطرها انگار شاعر زبان را در خودش حل می کند زبان نه از شعر ارتفاع می گیرد و نه برجسته می شود تنها به مسیرش در محوری معنایی و فلسفی ادامه می یابد . شاعر آنجا که زبان را به عنوان عنصری درونی و خلاقه وارد جریان معنایی و حسی می کند ضمام شعر را در دست دارد و دست به خلق شگفتی می زند . اما آنجایی که زبان به عنوان عنصری افزودنی و بیرونی وارد جریان معنا ، تصویر و حس می شود ضمام شعر از دست شاعر رها و زبان عنصری غالب بر شعر می شود و تنها حس شاعرانگی که در جریان شعر وجود دارد آن سطر های مورد نظر را نگه می دارد که در جای دیگری از همین شعر درد ص 33 شاهد آن هستیم (من باید تکلیف مرغان دریایی را معین کنم/یا باید تخم بگذارند و تا قدقد آشکار شدن/یا باید دلی باید به دریایی تا مرغی باید تا دریایی ـ البته شاعر با دست بردن در محور هم نشینی و جانشینی زبان به نوعی قصد ساختن لحن را هم دارد که تا حدودی موفق می شود اما جایی که زبان بر لحن غالب می شود این اتفاق به واقعیت نمی رسد. مانند ( زنی باشم با دست پخت سوخته صورت/دست علف را به پایم ص35 احتمالات ) یا ( چه دارم ؟/جز حاشیه ای که کادرم کند/خنده/لب های سر نیزِ دست فروشان دوره گرد/خنده زیر بازارچه ـ ص 36 عبور )با مقایسه ی این چند مورد در می یابیم که کارکردهای زبانی مدام در شعر لیلا مهرپویا در حال نوسان است. مطمئنن دلیلش جا نماندن از قافله ی زبان نیست. باید دلیل دیگری داشته باشد. مهمترین دلیلش این است که شاعر نمی خواهد زبانش معنا محور باشد. گویا ایشان دوست دارد در شعرش تنوع زبانی داشته باشد بجای تنوع لحنی که این باز نیازی به بهم ریزی زبانی ندارد.البته کفه ی ترازو به سمت زبان معنا محور است.


سرایش زبان ، سرایش زبان شاعرانه ، زایش معنایی ـ زبانی شعر که منجر به تولید بعد زیبایی شناختی می شود .


مبحث سرایش زبان مانند ( بگو کوسه ندارد کاسه ی آبی/بی هیچ دود سیاهی ، خون سفیدی ، پرهای ریخته ی باد/آب گرم کن های سرد ! کجایید آب گرم کن های سرد ؟ گذاشته بودم از ابتدای خط / سرگرم یک بخاری بنویسیم / از سیم تلفن صدای آژیر بلند می شود / کسی گوش از دلش انداخته / از بشت فاصله برایم کمی دست بتکان ) این سطر های نمونه سطرهایی هستند که سرایش با زبان اتفاق می افتدنه همراه با معناو تصویرو شاعرانگی  . سرایش زبان شاعرانه مانند ( ماه در عبور هر عابری کامل است / دختر اما به تمام حرفهایش می گرید / می گیریم که می گوییم / لیلا دختر خوبی برای اسمم نبود / ص 43 قطع ) یا( در پیراهن من سنگ پیدا نمیکنی / در صدای من قرص مسکن/ اما تو می دانم را بلدی /کسانی برای مردن به زدن می رسند /.../ به یاد بیاور / شیر پستان گاو بی اثر است /ص 45 و 46 چگونه برای اشکها بگریم ) یا (گفتم / با یک چمدان می روم      با یک چمدان بر می گردم / ص 48 نسیم سنگ )


( آنکه گوشش را همه جا می گذارد سر شلوغی دارد/آنکه سرش را همه جا می گذارد گوش های شلوغی دارد).وجود سطر بعد لزومی ندارد چرا که زیبایی سطر قبلی اش را نیز خراب می کند. (ما به خورشید محکمی دست داده ایم /.../ از کله تا کلمه / کودک با دقت به دنیا آمد/ مادر با سینه هایی به دقت دوشیده)در این سطر های که نمونه های کمی هستند و در این مجموعه بسیارند معلوم است که سرایش زبان شاعرانه اتفاق می افتد به عبارتی زبان کار شاعرانه ای می کند چرا که شاعر بر این زبان مسلط است و زبان دارای ساختار شاعرانه است نه دارای ساختار زبانی نباید زبان را وارد ساختاری زبانی کرد بلکه باید زبان را وارد ساختاری شاعرانه کرد .


 زایش معنایی ـ زبانی شعر که منجر به تولید بعد زیبایی شناختی می شود


در این مبحث می شود به این سطرها اشاره کرد . ( سارا! / درختها اگر بدانند تو گنجشکها را دوست داری / برای تو هم لانه می سازند / .../ آنها همه داشتند پرهای مانده شان را می شمردند / .../ درخت ها محل امنی برای نگاه کردن نیستند سارا! /.../ وقتی می آیی از کوه    می روی به تپه / میزنی به دریا    می خوری به برکه /.../ همه چیز با یک سفره چیده نمی شود / و من دارم به نقص عضو این پهنا می اندیشم / .../ از پنجره ها مدام باران می آید / و باد که به گلویم نرسید / .../ زمین تو آنقدر بزرگی / که روی میز من راحت جای می گیری /.../ اینجا برکه است / و ماهیان برای هم قلاب می گیرند / و پریان دریایی / و پریان دریایی / ای پریان دریایی ! /.../بعدی که می گویم / از قرار همان رودی نیست که قرار است از لای سنگ آفریده شود /.../چقدر باید برای خودت گل بخری / تا بفهمی زیبا نیستی /.../ ما با صورت داس به زمین و زمان خورده ایم / روی هر رد پایمان / مقداری علف جا گذاشته ایم ) این سطرها دارای زایش معنایی ـ زبانی شعر هستند که در نهایت این فرایند شاعرانگی است که منجر به تولید زبان معنا ، تصویر و حس میگردد . در این سطرها شاعر خودش را درگیر سرایش نمی کند شاعرانگی اش بواسطه ی حس و درونگرایی و جان شاعرانگی است که شعر را به جریان می اندازد .


در پایان به نکاتی هم تیتر واراشاره می کنم . 1 ـ شاعر در جاهایی خودش را بیهوده ، خسته و انرژی اش را تخلیه می کند که باز هم در این گونه موارد پای زبان بیرونی در میان است . یعنی که این زبان از شعر نمی آید بلکه وارد شعر می شود 2 ـدر سطرهایی هم شاعر اصرار بر تکرار و کلیشه پردازی دارد که گویا اصلن حواسش نیست گرچه جاهایی می خواهد لحن سازی کند در برخی از موارد هم موفق می شود لحن را تغییر می دهد که شعر به سوی پلی فونیک یا چند صدایی می رود 3 ـ شعر لیلا مهر پویا به سمت زایش زبانی می رود ، البته عناصر زبانی که وارد شعر می شود حکم سرعت گیر را برای تولیدسرایش و زایش زبانی معنا گرا در شعر لیلا مهر پویا دارد .


مجموعه بار منفی فرشته را با دقت بخوانید شعرهای لیلا مهر پویا شعرهایی تولید کننده هستند به این معنا که آنانی که در سرایش شعر درمانده اند و به بن بست خورده اند خواندن این مجموعه شعر می تواند راه گشا باشد . چرا که این گونه شعرها خاصیت تحریک کنندگی حس و زبان و انگیزه را دارد


و شعر لیلا مهر پویا خواندنی و به یاد ماندنی است . 










مصاحبه ی کیوان عابدی با لیلا مهرپویا

منتشر شده در سایت ادبی شعرانه

http://www.sherane.ir/2012-03-06-20-27-20/1817-2013-02-18-08-56-14.html



کیوان عابدی: لیلا مهرپویا؛ شاعری با افکار خاص و به معنای واقعی کلمه شاعرانه.سالهاست که شعر می سراید و لحظه های خود را با نوشتن گره می زند.به تازگی اولین مجموعه ی شعر او " بار منفی فرشته " در قالب کارهای آزاد انتشار یافت و با استقبال مخاطبان همراه شد.به همین بهانه مصاحبه ای با او ترتیب دادم که با هم میخوانیم...


خواهشمندم در مورد آغاز روند شعریتان توضیح دهید.از چه زمانی به سرودن شعر پرداختید و چه مراحلی طی کرده اید تا به جایگاه کنونی تان رسیده اید؟

شروع جدی من حدودا ازسال 77بود. پیش از این هم نوشتن،سال ها تنها دوستی بود که به موقع به من گوش می داد و با من حرف میزد. در آن سال ها انزوایم را در کتاب ها می ریختم و سر از هر کتابی که بلند میکردم، شخصیت هایی به زندگی ام اضافه می شد. آن ها سکوتِ صبور و متفکری داشتند وقتی که برایشان از شخصیت های حقیقی اطرافم حرف می زدم.اغراق نمی کنم اگر بگویم که من حرف زدن معمولی ام را هم در کتاب ها یاد گرفتم.خوب شعر من، زندگی من است. و یک زندگی شامل همه ی تجربه ها است. زندگی ها بر اساس میزان قدرت زندگی ها با هم فرق دارند.من به دنیا آمدم، دیگران هم. شما به مدرسه رفتید، خشونت دیدید، تلاش کردید، تجربه هایی که در زندگی های دیگران به اشکال متفاوت دیده می شود اما قدرت زندگی ها با هم فرق دارد. قدرتی که نتیجه اش افزایش توان یک زندگی است و در نتیجه، حوادث، تفکر، دیدن ،درک و شک و.. بُعد بزرگتر و حجیم تری پیدا می کنند. هر چقدر توان یک زندگی بالاتر باشد، ظرفیت پذیرش اش بزرگتر و بیشتر می شود، تجربه هایی با نام های مشترک و با توان وظرفیت های متفاوت میان تمام آدم ها. وقتی بتوانی برای یک سگ بزرگ زشت چلاق اشک بریزی، تو احساسی نیستی، بلکه تو برای درد اشک ریختی، دیگر مهم نیست از چه، برای چه و برای که. این قدرت زندگی و عمق متفاوت تجربه هایش است که یا درک نمی شود، یا دیده نمی شود و برای همین هم نوشته میشود. من نوشتم و همچنان دارم می نویسم.چند سال آغازین، مثل نارنجکی بودم که در پوسته ی خودش منفجر شود. ظاهری آرام و درونی شکاک، غرق انزوای شدید و مطالعه و انقلابی سیاه که در دفترهایم بود. در دفترهایی که پشت سر هم پاره می کردم. سال هایی که مثل کودکی شعر بودند برایم. مراحل زندگی ادبی من خود زندگی بودند. ساده ترین ابزار نوشتن، کلمه است و در زندگی، مرحله به مرحله، کلمات بیشتر و بیشتر، بزرگی و گستردگی خودشان را به روی من باز کردند. بچه که بودم، هر بار واژه ای را می شنیدم، مثل نواری که سوزنش گیر کرده باشد، ساعت ها و ساعت ها پشت سر هم تکرارش میکردم. کلماتی به ظاهر ساده و پیش پا افتاده.آنقدر تکرارشان می کردم که کلمه از من خسته می شد و من از زبانم.هنوز که هنوز است دلیلش را نمی دانم.اما لذت این کارهنوزدر وجودم است.


کمی در مورد کتابتان حرف بزنیم.اشعار کتاب در چه سالهایی سروده شده اند ؟و اینکه طرز نوشتار و نگاه شما در تمام این سالها چه میزان تغییر کرد؟


اشعار کتاب، حاصل سال هایی هستند که آگاهانه و اما همچنان پرشور به شناخت و تجربه رسیده بودم. تعدای متعلق به سالهای 1383تا 1388 هستند و تعدادی نیز مربوط به همین 2 سال اخیر می باشد. شعرهای" سارا "، " فعل های ناممکن "، " لانه سازی "، " نهان "، " نوبت پس از نوبت "، " درد "، " منجی کلمات شعر"،" تمام مثل پرتغال کوکی "، " این صبر دیوانه " و" شعر من " در همین دو سال اخیر سروده شده اند. با نگاهی به اشعار کتاب، این تفاوت قابل توجه است. در شعرهای سروده شده ما بین سالهای 83 تا 88، زبان و دستور زبان، تکیه گاه بیان مفاهیم در شعرم هستند. فرم در این کارها به شکل آشکار و برجسته تری استفاده شده است اما در کارهای اخیرم، شعر خودم را می بینم که به سمت آزادی بیشتری قدم برداشته. آزادی از تعریف ها.به  موسیقی، فرم، زبان ، دستور زبان، نگاه دیگری کردم. آنها را از کنار خودم به درون خودم کشاندم. اینطور، هرجا کلمه ای می نویسم، آنها هم خواهند آمد.

 

شما در مصاحبه ای گفته بودید که اشعار کلاسیک روح شما را راضی نمیکرد و به همین علت به سرودن کارهای آزاد روی آوردید.پیرامون این گفته توضیح دهید.


وقتی کلمه خود موجودی آزاد است، چه لزومی دارد از کلمات زندانی بسازیم آن هم به بهانه ی شعر آهنگین؟ شعر کلاسیک پر از قاعده است و من از قاعده ها خسته ام. از باید ها و نباید های نوشتن. شعرِ دوران کلاسیک ما بسیار ارزشمند است، در توان خودش قدرتمند ظاهر شد، ادامه داد و ادامه داد تا به اینجا رسید، به الان. هیچ فرقی میان یک شاعر بزرگ سپید گو و یک شاعر بزرگ کلاسیک گو نیست. هر دو دارای قدرت زندگی اند. زمان، توقف  نمی کند. درست مثل صدا و نور، و کلمات در شعرهای قدرتمند، هم صدایند و هم نور. شنیده می شوند و دیده می شوند.عبور می کنند از ما اگر به زندگی قدرتمندی وصل باشند و منتشر می شوند با زمان. نمی شود از زمان انتظار داشت ما را جا به جا کند. شعر کلاسیک ما، با ظرفیت های حجیم و فراوانش، همچنان ارزشمند و پر ظرفیت است، هم برای خواندن و لذت بردن و هم برای تحلیل و بررسی کردن. این موضوع در مورد یک شعر قدرتمند سپید هم صادق است. پس بحث زمان است و شکل. الان، الان است. بی هیچ تعصبی باید ادامه داد.


عنوان"بار منفی فرشته"از کجا آمد؟چه چیزی را میخواستید به مخاطبتان القا بکنید؟


فرشته هیچ وجه منفی ای با خود ندارد. واژه ای است بری از زشتی و ناپاکی ها.واژه ای مظلوم. واژه ی " فرشته "مظلوم است زیرا دستخوش مفاهیم، زبان ها و تعریف های زیادی شده است. وقتی دنبال واژه ی فرشته در جامعه ی خودمان می گردیم، به موقعیت هایی تحمیل شده به این واژه می رسیم. چه مستقیم و چه غیر مستقیم. منظورم از مستقیم، برگشت موقعیت ها مستقیم به خود عین واژه است و منظور از غیر مستقیم، به واژه های دیگری است که از این واژه ترشح می کنند. واژه هایی چون پاکی، طهارت، قداست، ارزش، زیبایی، بزرگی، معصومیت، برتری،پاکی و بی گناهی از این واژه فوران می کنند. خوب ما در جامعه به تعریف های زیادی در مورد برتری، پاکی، ارزش و یا قداست می رسیم. خیلی از این تعریف ها تلقین و غالب شده هستند یا به واسطه ی فرهنگ، سیاست و مذهب و یا به واسطه ی ذهنیت های پر شده و گرفتار افراد. خوب برای خود واژه ی فرشته، واژه ی"منفی"، تضاد و پارادوکس فراوانی درست می کند و واژه ی "بار"، از عنصری غالب خبر می دهد. چیزی تحمیل شده. وقتی به جامعه می رسیم، متوجه می شویم، فرشته، وجود دارد اما نه در چیزی که هم اکنون مشاهده می کنیم. فرشته ی اکنون جامعه ی ما، متحمل بار منفی ای است که منفی بودن این بار، یا دیده نمی شود یا مثبت جلوه داده می شود. معیارهایی که خود مثبت بودنشان قطعی و ثابت شده نیست و بنا به مصلحت، حتی در عملکردهای منفی هم به واسطه ی قداست ظاهریشان، مثبت فرض میشوند. از طرف دیگر، واژه ی " بار" به معنای ارزش است که این خود بحث و نگاه دیگری است اما متضاد با آن چه گفته شد نیست.

 

در مجموعه ی  بار منفی فرشته تعداد اشعار کوتاه نهایتا به سه یا چهار مورد میرسد؟آیا انتخاب اشعار بلند برای مجموعه تعمدی بوده یا  اینکه در نهایت احساس میکنید که مسیر شعری شما ذاتا به سمت اشعار بلند نیل پیدا میکند؟


البته شعرهایی که از آن ها با صفت بلند نام بردید، اشعار بلندی نیستند. اشعاری هستند در وضعیت متوسط. خوب برای اشعار کوتاه، فرم خاصی تعریف نشده. مثل یک هزارم ثانیه اند و لحظه، سرنوشت ساز است برای این اشعار. بلندترین شعر این کتاب، حدود 46 سطر است اگر اشتباه نکنم.البته من که دخالتی در انتخاب بلندی یا کوتاهی شعر ندارم همانطور که من شدت و درجه ی تخیل را تعیین نمی کنم.تعیین نمی کنم که چه میزان از تخیل استفاده کنم ولی شعر من دارای تخیل است. مسئله ی کوتاه و بلندی شعر نیز مثل تخیل است.اینها جزئی از شعرند،همراه با شعر می آیند و تنها پس از خلق شعر، کمیت آن ها مشخص می شود.


نظرتان راجع به مشکلات و موانعی که بر سر راه چاپ کتاب وجود دارد چیست؟آیا خود شما با چنین مشکلات و سختی هایی مواجه بوده اید؟


کاش جامعه ی ادبی ما آن قدر جهان بین و دیگر بین بود، آن قدر در خودش غنی و جامع الاطراف بود که نویسنده پس از دادن اثرش به ناشر، کتابش را فراموش میکرد و دیگر لازم نبود درگیر ناشر، انشارات، مجوز، پخش و معرفی باشد. با این که پخش "بار منفی فرشته" با خود ناشر بود، باز هم بعد از چاپ،تا حدودی درگیر پخش بودم و این موضوع واقعا روح من را خسته می کرد.این ها مشکلات نیستند، تحریم هستند. ما نویسنده ها دچار تحریم هستیم. تحریمی از سمت خودمان به خودمان و از سمت هنرمندان حتی در مورد خود هنرمندان و نویسندگان. چه انتظاری است وقتی شاعران یک انجمن کوچک هم همدیگر را تحریم می کنند. هر کس خودش را می بیند و خودش و نامش را در زبان دیگران جستجو می کند. چیزی را که خودمان در مورد خودمان اجرا می کنیم، چه انتظاری است که دیگر خودی ها و غیر خودی ها بر ما اجرا نکنند. بیشتر از 2 سال طول کشید تا مجموعه ی " بار منفی فرشته" از زیر چاپ بیرون آمد. با دو انتشارات دچار مشکل شدم. خوب دیگر نمی شود خیلی چیزها را گفت. در نمایشگاه کتاب سال 91 با مسئولین انتشارات بوتیمار آشنا شدم و خوشبختانه مسیر چاپ کتاب خیلی هموارتر پیش رفت.

 

چه برنامه ها و انگیزه هایی برای چاپ کتاب بعدیتان دارید؟آیا قرار است که تغییرات کلّی را در اشعارتان شاهد باشیم؟یا همین مسیر را به تکامل میرسانید؟


من تغیرات خودم را تکامل نمیدانم چون به تکامل اعتقادی ندارم. تکامل در مورد هنر واژه ای غلط و یک توهم است. هنر و ادبیات ادامه می دهد، نه اینکه تکامل می یابد. ما آثاری داریم که صدها سال پیش از میلاد مسیح نوشته شده اند و همچنان آثاری بزرگ و سرشار از ارزش ادبی هستند. آثاری که نه تنها دست کمی از آثار امروز ندارند بلکه قابل مقایسه هم نیستند. اگر بحث تکامل درست بود، نباید چنین می بود. شعر من به اندازه ای که ادامه داده ام و زندگی کرده ام، تغییر کرده است. به اندازه ای که جنبه های زندگی ام تغییر می کند،باز تغییر خواهد کرد. جسارت، شعر شاعر را می سازد، ادامه می دهد و دچار تحولات می کند و جسارت، بدون تجربه ی بیرونی و درونی، قدرتی ندارد. از نظرمن جسارت، نوشداروی یک هنرمند است. الان برای تغییرات اتفاق نیافتاده تعریفی ندارم اما می دانم که جسورم، بی پروا فرو می روم و خودم راغرق می کنم.در اشعار اکنونم، کلمات و سطرهایم به سمت صدا و نور می روند. گذرا اما شنیدنی و دیدنی. من صرفا ادامه می دهم وادامه به معنای ثبات نیست، به معنای تکامل نیست. شاید بتوان گفت همان واژه ی تغییر را در خود دارند چون خود زندگی و تجربه هایش مدام تغییر می کند.

 

بسیار متشکرم از زمانی که برای این مصاحبه گذاشتید.با آرزوی سربلندی برای شما









 

 

  بار منفی فرشته    

مجموعه شعر لیلا مهرپویا   

توسط نشر بوتیمار منتشر شد



مراکز پخش:                

تهران:  میدان انقلاب روبروی دانشگاه تهران پاساژ فروزنده- فروشگاه خانه شاعران ایران


میدان انقلاب روبروی دانشگاه تهران پاساژ فروزنده- فروشگاه دفتر شعر جوان


 انقلاب-  کتابفروشی نیک


خابان کریم خان بین قائم مقام وخردمند شمالی - کتاب فروشی ویستار


کتاب فروشی داستان:  خ پاسداران بین گلستان 8 و  9

  

شهرکتاب هفت حوض : میدان نبوت نبش گلبرگ غربی 

 

شهر کتاب پارک ساعی: خیابان ولی عصر_جنب پارک ساعی


کتاب فروشی بیدگل- آدرس : خیابان انقلاب روبروی در اصلی دانشگاه تهران- بین 12 فروردین و فخررازی- پلاک 1404


شهر کتاب بهشتی-  نشانی: شهید بهشتی، شهید احمد قصیر(بخارست)، نبش کوچه‌ی سوم


انتشارات طهوری - آدرس :  خیابان انقلاب مقابل  دانشگاه تهران- انتشارات طهوری -


کتابفروشی انتشارات نیلوفر- آدرس: : انقلاب- خیابان دانشگاه- بین شهدای ژاندارمری و وحید نظری- پلاک20

شهر کتاب کامرانیه( کارنامه) - آدرس: خیابان شهید باهنر ( نیاوران) - روبروی کامرانیه- پلاک 426


اهواز: کتابسرای رشد


دزفول: کتاب سرای رشد


قم: خانه کتاب قم


مشهد: کتاب فروشی بوتیمار


ماهشهر:  ناحیه صنعتی خیابان اصلی ترمینال- خانه کتاب

شهرک شهید چمران پاساژ شرکت نفت نوشت افزار غلامی


کتاب های انتشارات بوتیمار با پخش ققنوس، صدای معاصر،میعاد و پیام امروز در بازار کتاب پخش می شوند. کتاب "بار منفی فرشته" در کتاب فروشی هایی که بالا ذکر شده است موجود می باشد. کتاب فروشی های دیگر در تهران و شهرستان ها در لیستی که این انتشارات منتشر کرده موجود است

آدرس دانلود فهرست کامل کتابفروشی ها کتابهای نشر بوتیمار


  http://behrangpoetry.com/2012/12/09/274









    










سیب گفت:

من و کرم ها با هم زندگی خوبی داریم

سارا گفت:

دیشب که دست های تو زمین شد

کسانی از مردن جاذبه ترسیدند

رفتند کفش های محکم تری خریدند

آب آوردند... زمین ها گِل کردند برای چسبیدن

همان دیشب که کف دست های تو تمام ِ کره ی زمین شد

 

نگاه کن!

آن ها که دارند می دوند هنوز راه نرفته اند

مردم را دیدم

من دیدم

سارا دید

و خورشید چشم هایش را پوشاند از این دیدن

رفت تا پشت هر کوهی تخمی دیگر بگذارد

آن ها می خورند و ما می بوییم

گفتی بوییدن یک سیب

هیچ ربطی به تجمع کرم های ما ندارد

 

 

سارا!

کرم ها دارند در خیابان از آسفالت های مسطح بالا می روند

کرم ها دارند خوب سیب می خورند

و رشدهای وسیع از آن ِ آن هاست

ببین چگونه دندان در می آورند

و به فکر تصرف مهره های کمر من و تو اند!

 

سیب گفت سیب

و ما خندیدم.

من و تو البته با کرم ها زندگی خوبی داریم

از درخت ها که بالا می روند

کف دست های من تو دیگر زمین نیست

 

 





مهر 1391

 


 



چند سالی است این عکس را مدام  نگاه می کنم...

من  آشفته ی وحشتی ام که همیشه یک جوری سیاه است



ادامه نوشته



چگونه برای اشک ها بگرییم؟

 

 

بریده باد          

باد ِ ذراتِ ریزِ هوا در جریان های مداوم

رودخانه هایند که بی در و پنجره

دریاهایند که بی پیاده روهایی کمی کوچک

حتی من که دوست دارم شنا کنم

و خودکشی در رگ های زمین را

 

کسی به من یاد نداده

بخاطر اشک هایم بگریم

درد              دردِ بی در

مثل رودخانه های بی رگ

به خودکشی می افتد

او که گرداب بیشتری در سر دارد

 

در پیراهن من سنگ پیدا نمی کنی

در صدای من قرص مسکن

اما تو می دانم را بلدی

کسانی برای مردن به زدن می رسند

کسانی برای مرده شدن

اما تو می دانم را بلدی

که مردی با لباس گُل دار

به مراسم عزای عمومی برود

 

به یاد بیاور

شیر پستان گاو بی اثر است

به یاد بیاور

او که آن ها می شود را

آن ها که برای سیب زمینی درخت می برند را

اما من را

که می روم کشف کنم  

اکتشافی مداوم

چگونه برای اشک هایم بگریم؟







 

 

زیر پیراهن

 

 

 

تو بیش از این می ارزی

که سکه از رو بیافتد و

کسی از چاپخانه بیرون نیاید

 

در تقاطع بازارچه

خیال از سرم می پرد کسی

کسی با ته سبیل دلش بیرون بیاید

او با فکرِ شکسته به یاد بیاورد

مرکب ریزی این چاپخانه

از ترک های درونی ست

 

تو از رو به رو

من از پشت هر چه ویترین

این وسط

گدا قرآنش را سکه می کند

کاسب حرف هایش را حراج

تو تمام دوست داشتن های یک شهر را

برای خرید این همه تبلیغات

جیب هایم را می گردم

لباس های تو را هم

بر عکس سکه، از صورتم بالا می روم

با زخم های قدیمی

در تقاطع بازارچه

تو بیش از این می ارزی

 

 

 

 

هر دو شعر ازکارهای سال ۸۴

 

 








با خبر شدم که مجموعه شعر "گنجشکی با حنجره ی زخمی" سروده ی محمدعلی حسنلو به تازگی منتشر شده است

براي تهيه اين اثر مي توانيد به لينك زير مراجعه كنيد


http://kanduu.net/book/index.php?route=product/product&product_id=49








ترجمه ی شعری  از یوگنی یوتوشنکو

 

یوگنی یوتوشنکو یکی از معروف ترین و محبوب ترین شاعران روسیه است. در این شعر او از یک لحظه ی دگرگون کننده و تاثیر گذار، یک توصیف قابل توجه را ارائه داده. در سال 1944 مادر یوگنی یوتوشنکو، او را از سیبری به مسکو برد. او جز کسانی است که شاهد حرکت دسته جمعی  و رژه ی  بیست هزار زندانی جنگ آلمان، در خیابان های مسکو بودند

 

 

 

 

When one person reaches out with love

Yevgeny Yevtushenko

 

The pavements swarmed with onlookers, cordoned off by soldiers and police

The crowed was mostly women- Russian women with hands roughened by hard work, lips untouched by lipstick and with thin, hunched shoulders which had borne half of the burden of the war. Every one of them must have had a father or husband. A brother or a son killed by the Germans.

They gazed with hatred in the direction from which the column was to appear.

At last we saw it.

The generals marched at the head, massive chins stuck out, lips folded disdainfully, their whole demeanor meant to show superiority over their plebeian victors.

''They smell of eau-de-cologne, the bastards" someone in the crowed said with hatred

The women were clenching their fists. The soldiers and policemen had all they could do to hold them back.

All at once, something happened to them.

They saw German soldiers, thin, unshaven, wearing dirty, bloodstained bandages, hobbling on crutches or leaning on the shoulders of their comrades; the soldiers walked with their heads down.

The street became dead silent----- the only sound was the shuffling of boots and the thumping of crutches.

Then I saw an elderly woman in broken-down boots push herself forward and touch a policeman's shoulder.

Saying:"let me through." There must have been something about her that made him step aside.

She went up to the column, took from inside her coat something wrapped in a colored handkerchief and unfolded it.

It was a crust of black bread. She pushed it awkwardly into the pocket of a soldier, So exhausted that he was tottering on his feet. And now suddenly from every side women were running towards the soldiers. Pushing into their hands bread, cigarettes, whatever they had.

The soldiers were no longer enemies.

They were people.

 

 

 

 

 

وقتی کسی از عشق تهی می شود

 

 

 

محصور میان سربازان و پلیس ها

این زنان نظاره گر

این زنان روسی با دستانی زبر از رنج بسیار

با لبهایی ساده

بی کمی لمس رژه های رنگی

این زنان

در خمیدگی شانه های لاغر

در به دوش داشتن این بار جنگ

 

این زنان

با دوشی از پدری

پسری،برادری، شوهری

کشته شده با تفنگ آلمانی

 

با نگاه تنفر نگاه کردن

مستقیم به هویدایی یک ستون

آن ها با نگاهی از تنفر نگاه کردند

به چانه هایی بزرگِ پر باد

به لب هایی چین خورده از برتری

به ژنرال ها

به از بودن برتر بر مردم نظاره گر

بر عادی ترین مردم

آن ها

ژنرال ها

با بوی عطر تنشان

 

حرامزادها!

آن که از میان جمع، جیغ زنان

با حروفی از سر نگاه نفرت گفت      حرامزاده ها!

زنان روسی

با گره های عصبانی مشت

پلیس ها و سرباز ها

چون طناب داری برای آن ها

 

آی...که به یک باره

همه چیز اتفاق افتاد

دیده شدند سربازان آلمانی

تکیده و پیچیده شده با باندهای خونی و کثیف

با ریش هایی نتراشیده

سربازانی شکسته و درشکسته

در چگونه پیش رفتن خود با سرهایی افتاده

با عصایی زیر بغل یا در تکیه بر شانه های رفیق

زنان دیدند آن ها را

و خیابان بود که

در سکوتی مرگ بار فرو رفت

مانده، تنها صدا

صدای آمیخته ی پوتین ها

ترکیب ناموزن ضربات چوب زیر بغل

 

زنان دیدند سربازان آلمانی را

من هم دیدم زنی را با چکمه های فرو رفته در پارگی

زنی که لمس کرد شانه های پلیس را

با آن چه درونش بود فریاد زد

فریادی در به آهستگی

-         بگذار عبور کنم

سرباز را به کنار ی زد، آن چه درون زن بود

زن

با نگاه خیره ی حرکت درونش

زن به سمت ستون سربازها

برداشت زن

چیزی پیچیده در دستمالی رنگین

از گوشه ترین جیب کت سرباز آلمانی

چیزی پیچیده و باز پیچیده

پیچیده چیزی نبود

جز پوسته ای از نانی سیاه

سرباز آن قدر خسته، آن قدر خسته که ناتوان از راه رفتن

 

این گونه بود که آن گاه

از هر جهت دویدند زنان

از هر سمت به سمت سربازان

نان را

سیگارهای در دستشان را

پرتاب کردنند  هر آن چه را که بود در دست شان

اکنون

آی... اکنون هویدا و هویدا

در نگاه و در دل نظاره کنندگان

سربازان دیگر اسیر نبودند

آن ها مردم بودند


 

 


 


ترجمه: لیلا مهرپویا